محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3063

تاريخ الطبرى ( فارسي )

دور كرد . » گويد : كسان به سنان بن انس گفتند : « حسين پسر على و پسر فاطمه دختر پيمبر خدا را كشته اى ، مهمترين مرد عرب را كشته اى كه سوى اينان آمده بود و مىخواست از ملكشان بركنارشان كند پيش اميران خويش رو و پاداش خويش را از آنها بخواه كه اگر به عوض كشتن حسين بيت المالهاى خويش را به تو دهند كم است . گويد : وى بر اسب خويش بيامد كه مردى دلير و شاعر بود و عقلش خللى داشت بيامد و بر در خيمهء عمر بن سعد بايستاد و به بانگ بلند شعرى خواند به اين مضمون : « ركابم را از طلا و نقره سنگين كن « كه من شاه پرده دار را كشته‌ام « كسى را كشته‌ام كه پدر و مادرش « از همه بهتر است « و چون كسان نسب خويش گويند « نسب وى از همه والاتر است . » عمر بن سعد گفت : « شهادت مىدهم كه ديوانه اى و هرگز سالم نبوده اى . او را پيش من آريد . » و چون بياوردندش با چوب او را بزد و گفت : « اى ديوانه ! چرا چنين سخنى مىكنى ، به خدا اگر ابن زياد بشنود گردنت را مىزند . » گويد : عمر بن سعد ، عقبه بن سمعان را گرفت كه غلام رباب ، دختر امرؤ القيس كلبى ، مادر سكينه دختر حسين ، بود . به دو گفت : « كيستى ؟ » گفت : « بنده اى مملوك . » گويد : پس او را رها كرد و هيچكس از آنها جز وى جان به در نبرد مگر مرقع بن ثمامه اسدى كه تيرهايش را ريخته بود و زانو زده بود و مىجنگيد ، كسانى از قومش پيش وى آمدند و گفتند : « امان دارى ، با ما بيا . » و با آنها برفت و چون